تبليغاتX
دنیای وارونه
دنیای وارونه

می گویند که شقایق ها هیچ وقت نمی میرند پس تا مرگ شایق دوستت دارم


راز زندگی

راز زندگی

نیل دالند والش

نویسنده،سخنران بین المللی و پیام آور معنوی

تخته سیاهی در آسمان وجود ندارد که پروردگار عالم قصد یا ماموریت شما  در زندگی را روی آن نوشته باشد.تخته سیاهی در آسمان وجود ندارد که رویش نوشته باشد :"نیل دالند والش...مرد جذابی که در نیمه اول قرن بیست ویکم زندگی می کرد..."تنها کار من در اینجا این است که بدانم چه کار می کنم ، چرا اینجا هستم ، و خداوند برایم چه رسالتی تعیین کرده است.اما چنین تخته سیاهی وجود ندارد.

بنابر این هدف و قصد شما همان چیزی است که خود می گویید و مشخص می کنید. ماموریت شما آن ماموریتی است که به خودتان می دهید. شمایید که زندگی خود را خلق می کنید. و نه حالا و نه هیچ گاه کسی به داوری آن نخواهد ایستاد.

باید تخته سیاه زندگی تان را پیدا کنید اگر دیدید آن را با مقولاتی درباره گذشته پر کرده اید پاکش کنید. هر چیز مربوط به گذشته را از روی آن پاک کنید.آنچه را به شما خدمت نمی کند حذف کنید و خوشحال باشید که به جایی که هم اکنون در آن قرار دارید رسیده اید. شما لوحی دارید . می توانید همه چیز را از نوع شروع کنید...همین حالا و از همین جا. شادی خود رابیابیدو به آن حیات ببخشید.

جک کانفیلد

سال ها طول کشید تا به این نکته رسیدم.زیرا همیشه فکر می کردم کاری هست که قرار است انجام بدهم و اگر این کار را نکنم خداوند از من رضایت نخواهد داشت.

وقتی دانستم رسالت واقعی من این است که شادی را بیابم و تجربه کنم.فقط دست به کارهایی زدم که برایم لذتبخش باشد. من جمله ای در این خصوص دارم:"اگر به شما احساس خوبی نمی دهد،انجامش ندهید"

نیل دانلد والش

شادی،عشق،آزادی،خوشبختی،خنده،همه اش همین هاست. اگر از اینکه بنشینید و یک ساعت مراقبه کنید به احساس خوب می رسید همین کار را کنید. اگر از خوردن یک ساندویچ لذت می برید،همین کار را بکنید .

مایکل برنارد بکویت

من اعتقاد دارم که شما بزرگ و عظیم هستید که چیزی شکوهمند در شما وجود دارد.مهم نیست که چند ساله هستید یا خود را چند ساله احساس می کنید در لحظه ای که تصمیم می گیرید درست بیندیشید،این این چیزی که در درون شماست، این نیرویی که در شما هست و از جهان بزرگتر است،صورت تحقق پیدا میکند.زندگیتان را در بر می گیرد، شما را تغذیه می کند، بر تنتان لباس می پوشاند، راهنمایتان می شود، و از شما حمایت می کند. کافی است این اجازه را به آن بدهید. این چیزی است که اکنون در موردش هیچ تردیدی ندارم.  

چهارشنبه 4 آذر1388 توسط مهسا & ياسي |

بچه شرقی بچه غربی

یکی از مواردیکه توجه من را خیلی جلب میکند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است.نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه میشود:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند.

1-بعنوان مثال بچه غربی سرفه میکند.مادر یک دستمال در میآورد و به بچه میدهد.

بچه شرقی شدید سرفه میکند.مادر به او میگوید نکن.بعد هم بچه را دعوا میکند كه بيا به حرف من گوش ندي اينطوري ميشي ميگم غذا بخور نميخوري و كلي با بچه دعوا ميكند.يا بچه شرقي سرفه ميكند.مادر گريه كه چي شده خاك بر سرم چي خوردي زود با شلوغ كاري يك سريع دارو تجويز ميكند و بعضيها هم زود ميرن پيش دكتر.بچه حالا علاوه بر سرفه زر هم میزند.

2-بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.بچه یورتمه کنان بطرف در میرود و خوشحال است.احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.

بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.او را بزور و کشان کشان بیرون میبرند.بچه زِر میزند.بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.قربان صدقه‌اش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند.بچه رشوه را قبول میکند.همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود.مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.

3-بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر گوش میدهد اما عکس‌العملی نشان نمیدهد.

بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر در حالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد گوش میدهد.به بچه میگوید:اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته.تو باهاش بازی نکن!يا ميگه غلط كرده بچه پر روي بي تربيت فردا ميام مدرسه ميدم حسابشو ميزارم كف دستش.تنبيهش كنن(من غرق در منطق و فراست اینجور مادرها شده‌ام!!)

4-بچه غربی بستنی میخورد.مادر به او دستمال میدهد تا دهانش را پاک کند.

بچه شرقی بستنی میخورد.مادر دور دهانش را پاک میکند و ميگويد زود بخور آب شد لباسات كثيف شد بايد بشورم.

5-بچه شرقی زر میزند.مادر دعوایش میکند.پدر به مادر میتوپد که بچه را دعوا نکن.بچه لگدی حواله پدر میکند.مادر میخندد.پدر بچه را دعوا میکند.بچه شرقی زر میزند.باز هم به او وعده و رشوه میدهند(بچه غربی کلا زیاد زر نمیزند).

6-بچه غربی زمین خورده‌است.بلند میشود و به بازی ادامه میدهد.

بچه شرقی زمین خورده‌است.مادر توی سرش میزند و(یا امام رضا)میگوید.بچه را بلند میکند و مثل کیسه سیب‌زمینی میتکاند.بچه میترسد و جیغ میکشد.مادر گونه میخراشد.هر دو مفصل هوار میکشند.بعد بچه میرود بازی کند.مادر آینه در ‌میآورد تا آرایشش را کنترل کند.

7-در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است.مادر از کیفش کاغذ و مداد ‌رنگی بیرون میآورد.بچه مشغول میشود.

در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است.مادر هم كلافه به منشي كه پس نوبت ما كي ميشه بچم دارم نميتونم بشينم.مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد.یک صورتحساب از کیفش در میآورد.یک خودکار ته کیفش پیدا میکند.اول کلی ها میکند و نوک زبانش میزند تا بنویسد.بچه دو خط میکشد.رنگ ندارد و جذبش نمیکند.از جایش بلند میشود تا دور اتاق چرخی بزند.مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد لاینقطع میگوید نرو،نکن،نگو،دست نزن،بیا،حرف نزن،آروم باش،ول کن،به پدرت میگم ....و در نهايت يه پيچي هم بچه را ميدهد بچه عربده ميكشد.اعصاب همه خرد شده ‌است.دلت میخواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر مادر شرقی!!!

و این ماجرا ها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه باز هم بگیم:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند

دوشنبه 2 آذر1388 توسط مهسا & ياسي |

پرنده ی ماه تولد شما چیست

اول فروردین تا 25 فروردین " شاهین " 

مقتدر و توانا هستید . معمولا با مهارتی که در کارها و عملتان دارید می توانید از موانع بسیار سخت عبور کنید و در نهایت زرنگی این کار را به گونه ای انجام می دهید که چندان انرژی خود را به هدر ندهید. 

26 فروردین تا 22 اردیبهشت "مرغابی " 

برای رسیدن به هدف هر رنجی را به جان می خرید ، اما با این حال برای شما هدف وسیله را توجیه نمی کند. 
گاهی بی دقت می شوید ، بنابراین ضررهایی می بینید. 

23 اردیبهشت تا 19 خرداد " قمری " 

طبیعتا آرامش طلب هستید و از یک زندگی عاشقانه لذت می برید و بندرت از آن خسته می شوید . بردبار ، سازگار و در عین حال جذاب هستید. 

20 خرداد تا 16 تیر " عقاب " 

شخصیتی بسیار محترم دارید.هیچ گاه به دنبال کارهای بیهوده نیستید و می توانید تنها با نگاه گیرا و نافذ خود مخالفان خویش را سر جایشان بنشانید.بخش بسیار قوی و ممتاز شخصیت شما آن است که قادرید از جنبه های ناچیز و مادی فراتر رفته و ماورای آن را ببینید. 

17تیر تا 13 مرداد " بلبل " 

معمولا قبل از اینکه دیده شوید صدایتان به گوش می رسد و همیشه حرفی برای گفتن دارید.هر چند بعضی ها اعتقاد دارند که حرفهای شما به عمل نمی رسد. 

14 مرداد تا 10 شهریور " مرغ ماهیخوار " 

شخصیتی رنگی و پرزرق و برق دارید که همیشه مشتاق "رویارویی" است و از این کار لذت می برید.مهمترین مسایل پیرامون خود را به مرور و با خونسردی حل و فصل می کنید.بسیار حساس و تیرهوشید. 

11 شهریور تا 7 مهر " قو " 

همانند قو مغرور و سربلندید و شخصیتی پیچیده دارید.با اینکه در ظاهر شخصی بسیار آرام و راحت هستید اما در باطن برای سازگاری کردن خود با محیط اطراف و سرعت دنیای مدرن بسیار تلاش می کنید.بندرت عصبانی می شوید و سعی می کنید با همه در تفاهم و تعامل باشید. 

8 مهر تا 5 آبان " دارکوب " 

سختگیر و سختکوش هستید با طاقتی بسیار بالا . برای حمایت از ایده ها و عقایدتان به راحتی خواستار حمایت دیگران می شوید.برخی اوقات به نظر حواس پرت می آیید ، اما این فقط ظاهر شماست ! 

6 آبان تا 3 آذر " باز کوچک " 

ذهن هوشیارتان به شما این امکان را می دهد که از یک موضوع به موضوع دیگری بپرید بدون اینکه تمرکز خود را از دست بدهید ! با اراده بسیار زیاد روی اهداف خود متمرکز می شوید و ار آنچه در اطرافتان می گذرد ، آشفته و مضطرب نمی گردید. 

4 آذر تا 2 دی " کلاغ " 

به غایت گیرا ، پرانرژی و مقاوم هستید و همچنین باهوش ، در نتیجه در حل مشکلات بسیار ماهر و زیردست می باشید.عاشق رقابت بوده و از طبیعت ، جنگل و اصولا محیط های بکر طبیعی بسیار لذت می برید. 

3 دی تا 30 دی " حواصیل " 

جذاب و متفکرید و معمولا تنها و منزوی به نظر می آیید.در عبور از مسیر زندگی ممکن است در باتلاق هم گرفتار شوید ، اما آنقدر محکم و استوارید که از این مشکلات موفق بیرون می آیید. 

1 بهمن تا 28 بهمن " سینه سرخ " 

شما یک برونگرای خونسرد هستید که طبع گرم خود را معمولا پنهان می کنید و گاهی خودرای می باشید.بسیار خانواده دوست هستید ، اگر چه گاهی کمی ستیزه جو می شوید. 

29 بهمن تا آخر اسفند " سهره " 

زرنگ ، حساس و گوش به زنگ هستید.ذاتا فردی اجتماعی و خونگرمید ، چون معتقدید در جمع به نوعی احساس امنیت می رسید که افراد در جای دیگر نمی توانند آن را بیابند.منظم و اهل ورزش هستید.

جمعه 29 آبان1388 توسط مهسا & ياسي |

کودکی تا بزرگسالی یک خانوم

 کودکی تا بزرگسالی یک خانوم

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

The Life Of A Woman (25 pics)

یکشنبه 17 آبان1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه(قسمت آخر)

فصل بيست ويكم - تقدير

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم ,.چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نميدونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............

براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب

بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو هم كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........

حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ................. داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ..................... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم ....................... سحر پشت در بود ..................... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ................................. با ترس پرسيدم : چي شده ؟ ..................... نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد......................... .بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ...................... با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ...................... اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چي شده ؟ ......................

اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود .................. خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم .................... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ................... سحر وفرشته زدن زير گريه ................. يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي



شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ...............

دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد........................همينجور كه گريه ميكرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............

نا......ز............نين.................... ..

مثله منگا نيگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ ..............

در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ...................

ديگه چيزي نفهميدم ..........................

نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك تصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد .

در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد .

سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست.


روحشان شاد

پایان

     نظر یادتون نره...

پنجشنبه 9 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه

فصل بيستم - ميهمان كوچولو

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد .............. .صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................

نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم ..............خوبي ؟ ............ چي ميگي؟ ............

گفت : سلام همسرم ...........

سلام عزيزم ............. سلام بابا احمد ..........

گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟ .........

آروم و مغرور گفت : توي ي.......... عزيزم ................

پرسيدم : من ؟ ..............

پاسخ داد : آره ت و............... بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا ميشي ............... يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ............من دارم بابا ميشم ........... من دارم بابا ميشم ............... من دارم بابا ميشم ..........

يه مرتبه داد كشيدم ......... .من دارم بابا ميشم ................ من دارم بابا ميشم ..................... نازنين ................ نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ...........

نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم ............من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي ميشيم ................... نميدونستم چي بگم زبونم بند اومده بود..................... .نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون ميايم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم .................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي ............... در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه ميتونستم بشنوم ...............

گفت : ناراحت نشدي؟.....................

گفتم : چرا بايد ناراحت بشم....................

گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم ..............

گفتم : نه عزيزم................ اين يه خبر فوق العاده بود.................. راستي امتحانات چي شد ؟..........

گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته .............. و من دارم كارام رو ميكنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات يه ذره شده .....................

گفتم : منم همينطور....................

گفت : راستي ما فردا ميخوايم بريم شمال ....... .واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه .................

وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال ميرفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع ميشد .............

گفتم : حالا چند روزه ميرين ؟

گفت : سه چهار روزه............... جات خيلي خاليه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه .............

گفتم : دوستان به جاي ما .................

گفتم : با كيا ميايي اينجا ؟

خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو........... ضمناف آرام و فرشته و داريوش هم ميان .................. سعيد هم گفته ممكن بياد ....... الان مشغول بازي تو يه فيلمه ......... اگه تموم بشه اونم مياد ................

خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟..............

غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم ................. عروس كشونه ......................

جواب دادم : البته ........ البته...................

بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا ميخواي جا بدي ؟

گفتم خودمون كه تو خونه جا ميشيم .............. آرام و فرشته و داريوش سعيد رو هم ............. اگه البته اومد ميفرستيم خونه سحر ..............

بعد از تلفن تو با هاش تماس ميگيرم و خبرش ميكنم ..................

نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم ..........................

گفتم : نه عزيزم ........................ دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه .................... روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ................... و البته منطقي شده بود .......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود ............. به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت ....................

بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و اون در ................. خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم ................... من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم .........

گفت : خونه من در بست در اختيار شماست ......................حتي اگه لازم باشه ............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من ميتونم به خونه آن شري برم ................ آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ...................

گفتم : نه لازم نيست ................. خونه تو كه بزرگه ..................

گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست ..................... من براي راحتي بچه ها گفتم .....................

پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن ....................... فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم ................... كه ميان خونه خالي نباشه ............

گفت : حتما ................. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي ميكنيم ............

بعد در حاليكه دل تو دلم نبود .................... بهش گفتم : ببين يه خبري ميخوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست ..................

گفت : خب بگو ..................

بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا ميشم .......................

جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست ميگي ؟

گفتم :: اره واله ................. چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي

گفت : جان من ........ .تو رو خدا ؟ ..................

پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد ...................

گفت : نازنين كجاست الان .....................

جواب دادم : خب معلومه خونه ....................

با عجله گفت : خداحافظ .................

پرسيدم : چي شد؟ ........................

گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم ........................ خداحافظ ..........................

تلفن رو قطع كرد .........................

گفتم : آدم نميتونه سر از كار شما زن ها در بياره .................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم .

تو آسمونا بودم ........................ فقط ده روزه ديگه .................. فقط ده روز ................

ادامه دارد......

چهارشنبه 8 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه

فصل نوزدهم - باز هم سحر

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم ............... توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم ............. خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو ...........

و در رو باز كرد .............

حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم .......... سوار شدم ............ خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم ..........

بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ....... من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم ........ به افكار عميق خودم فرو رفتم ............... خيلي دلم ميخواست بدونم براي چي به فرانسه اومده ........... ميدونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نميتونه تصادفي باشه .......... تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم ........... اگر قرار ميشد اينجا تمومش نكنم . هرگز نميتونستم .............. به هدفم دست پيدا كنم .............. بيست دقيقه اي رانندگي كرده بود و تقريبا پاريس رو دور زده بود ...................

گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم ميريم ...............

جواب داد : الان ديگه ميرسيم .............

و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود ......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت ............ نميدونستم كجاييم ......... اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم ............ بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................

پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم ................. هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم ............. باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود .............. گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت ............. در يك لحظه هردو به حرف اومديم ............ .و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم .......... اما اين سكوت ......... زياد طولاني نشد ............. من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............ من نميدونم تو چي فكر ميكني ، كه نميخواهي دست از ......................

خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد ......... خواهش ميكنم گوش كن .........

حس عجيبي بهم دست داد .......... جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................

نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج ميزد . ادامه داد : من از تو معذرت ميخوام ........ حق با تو ........... من اشتباه كردم ................. غافلگير شدم ....................... اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو ميزد ............... هاج و واج داشتم نگاهش ميكردم .............. اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم ............ هستم ......... بخدا هستم .............. ديوانه وار دوستت دارم........... اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم .............. احمد ........... من الان اين حرفا رو از سر عجز و ناتواني نميزنم .............. من آدم بدي هستم .......... من بد بار اومدم ................ من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم ..................... و بدست هم ميارم ................. اما من ديگه نميخوام تو رو از دست نازنين در بيارم ............... تو حق اوني ......... نه من .............. .من عاشق تو ام .......... اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم ............... اون واقعا يه فرشته است ...............

من نميتونم اين كار رو با اون بكنم .......... .من نميتونم تو رو از اون بگيرم ........... براي اون از دست دادن تو يعني مرگ .................. من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم ............... خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما .................

من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم ..... .اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم ............. ميخوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم ............. ميخوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه ميخوامش ................. با همه وجودم ميخوامش ....... دست بكشم ...................... به خاطر يه نفر ديگه .................. به خاطر نازنين ................. به خاطر نازنين ............

گلوم خشگ شده بود ، نميدونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم .......... من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم ................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم بود .............

سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما ............ اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نميدونم چي بگم ........ من توي زندگيم بيش از هرچيزي ...... حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم و حاضرم به خاطر اون هر كاري بكنم ........... من نميتونم به هيچكس ديگه جز اون فكر بكنم ....... تو خودت هم خوب اينو فهميدي ..... اما ما مي تونيم دوستان خوبي براي هم باشيم ...... همونجور كه با آرام و فرشته هستيم ............. رفتن تو هم از پاريس دليلي نداره ......... بمون و با من و نازنين دوست باش ................ نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد ............... .من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو ميخنديدم .............. اون هميشه به من ميگفت ........... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود ............. من مطمئنم ............ سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك ميكرد . گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست .......... يه دوست صميمي ............... بپذيري .................

گفتم : البته اين خواست هردوي ما ..... هم من و هم نازنينه ............

پرسيد : درست مثل آرام و فرشته ...........

گفتم : درست مثل اونها ..................

روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نياز دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان .......... من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ، ‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم ........... .بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم .............. يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر مي گشتم ............. .مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي مثل گذشته به راه بود ............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم .................. بيشتر وقتمون توي اين مدت به مهموني بازي گذشت ............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد ........... اون علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسوي حرف ميزد ..... اون خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم................. همه چيز بر وفق مراد بود .................. آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه برگشتيم ......... .به اتاقمون تو خونه دايي كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم .............

نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم .............

گفتم : جون دلم عزيزم ..............

خنده اي كرد و گفت : ميخوام امشب ........... و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد ............. .و من هم اورا مي بوسيدم ................ در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره زن و شوهر واقعي شديم .................. ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم .................. صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من خوابه ............ آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن ..............

چشماش رو لحظه اي باز نمود و نگاهي به من كرد و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند ..............

نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا ميزد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره .

من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود ، نازنين گفت عزيزم تو صبحون بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام ...........

گفتم : نه صبر ميكنم تا بيايي ............

هرچه اصرار كرد , قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست ...........

بعد از صبحانه براي ديدن آرام و فرشته به خونه آرام رفتيم............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ..... .... دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم تا به فرودگاه ميرفتم ............. و عازم پاريس ميشدم ............ يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست............. بالاخره وقت رفتن رسيده بود ......... .و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه من رو منقلب كرد بغلش كردم و گفتم : عزيز م عشق من فقط دو ماه و نيم ديگه ........... فقط دوماه و نيم .............. ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............

توي فرودگاه . درست زماني كه ايد ميرفتم ............... نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد .............. .بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم .............. . اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود ........... پس حالا براي چي اينقدر بيتابي ميكرد ................. به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو ميبوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته.............. در حاليكه بشدت گريه ميكرد .............. گفت : احمد ميترسم ..... نميدونم چرا ........ و از چي ؟ ............ اما بشدت ميترسم ..........

باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد .با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند .............. من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ................... جرات نميكردم پشت سرم رو نگاه كنم .................... نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم ............... سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه ميكرد حس ميكردم .............. خودم رو به دست سرنوشت سپردم .

ادامه دارد.....

سه شنبه 7 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه

فصل نوزدهم - باز هم سحر

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم ............... توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم ............. خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو ...........

و در رو باز كرد .............

حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم .......... سوار شدم ............ خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم ..........

بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ....... من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم ........ به افكار عميق خودم فرو رفتم ............... خيلي دلم ميخواست بدونم براي چي به فرانسه اومده ........... ميدونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نميتونه تصادفي باشه .......... تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم ........... اگر قرار ميشد اينجا تمومش نكنم . هرگز نميتونستم .............. به هدفم دست پيدا كنم .............. بيست دقيقه اي رانندگي كرده بود و تقريبا پاريس رو دور زده بود ...................

گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم ميريم ...............

جواب داد : الان ديگه ميرسيم .............

و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود ......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت ............ نميدونستم كجاييم ......... اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم ............ بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................

پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم ................. هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم ............. باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود .............. گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت ............. در يك لحظه هردو به حرف اومديم ............ .و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم .......... اما اين سكوت ......... زياد طولاني نشد ............. من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............ من نميدونم تو چي فكر ميكني ، كه نميخواهي دست از ......................

خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد ......... خواهش ميكنم گوش كن .........

حس عجيبي بهم دست داد .......... جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................

نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج ميزد . ادامه داد : من از تو معذرت ميخوام ........ حق با تو ........... من اشتباه كردم ................. غافلگير شدم ....................... اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو ميزد ............... هاج و واج داشتم نگاهش ميكردم .............. اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم ............ هستم ......... بخدا هستم .............. ديوانه وار دوستت دارم........... اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم .............. احمد ........... من الان اين حرفا رو از سر عجز و ناتواني نميزنم .............. من آدم بدي هستم .......... من بد بار اومدم ................ من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم ..................... و بدست هم ميارم ................. اما من ديگه نميخوام تو رو از دست نازنين در بيارم ............... تو حق اوني ......... نه من .............. .من عاشق تو ام .......... اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم ............... اون واقعا يه فرشته است ...............

من نميتونم اين كار رو با اون بكنم .......... .من نميتونم تو رو از اون بگيرم ........... براي اون از دست دادن تو يعني مرگ .................. من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم ............... خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما .................

من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم ..... .اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم ............. ميخوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم ............. ميخوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه ميخوامش ................. با همه وجودم ميخوامش ....... دست بكشم ...................... به خاطر يه نفر ديگه .................. به خاطر نازنين ................. به خاطر نازنين ............

گلوم خشگ شده بود ، نميدونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم .......... من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم ................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم بود .............

سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما ............ اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نميدونم چي بگم ........ من توي زندگيم بيش از هرچيزي ...... حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم و حاضرم به خاطر اون هر كاري بكنم ........... من نميتونم به هيچكس ديگه جز اون فكر بكنم ....... تو خودت هم خوب اينو فهميدي ..... اما ما مي تونيم دوستان خوبي براي هم باشيم ...... همونجور كه با آرام و فرشته هستيم ............. رفتن تو هم از پاريس دليلي نداره ......... بمون و با من و نازنين دوست باش ................ نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد ............... .من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو ميخنديدم .............. اون هميشه به من ميگفت ........... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود ............. من مطمئنم ............ سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك ميكرد . گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست .......... يه دوست صميمي ............... بپذيري .................

گفتم : البته اين خواست هردوي ما ..... هم من و هم نازنينه ............

پرسيد : درست مثل آرام و فرشته ...........

گفتم : درست مثل اونها ..................

روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نياز دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان .......... من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ، ‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم ........... .بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم .............. يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر مي گشتم ............. .مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي مثل گذشته به راه بود ............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم .................. بيشتر وقتمون توي اين مدت به مهموني بازي گذشت ............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد ........... اون علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسوي حرف ميزد ..... اون خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم................. همه چيز بر وفق مراد بود .................. آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه برگشتيم ......... .به اتاقمون تو خونه دايي كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم .............

نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم .............

گفتم : جون دلم عزيزم ..............

خنده اي كرد و گفت : ميخوام امشب ........... و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد ............. .و من هم اورا مي بوسيدم ................ در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره زن و شوهر واقعي شديم .................. ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم .................. صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من خوابه ............ آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن ..............

چشماش رو لحظه اي باز نمود و نگاهي به من كرد و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند ..............

نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا ميزد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره .

من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود ، نازنين گفت عزيزم تو صبحون بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام ...........

گفتم : نه صبر ميكنم تا بيايي ............

هرچه اصرار كرد , قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست ...........

بعد از صبحانه براي ديدن آرام و فرشته به خونه آرام رفتيم............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ..... .... دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم تا به فرودگاه ميرفتم ............. و عازم پاريس ميشدم ............ يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست............. بالاخره وقت رفتن رسيده بود ......... .و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه من رو منقلب كرد بغلش كردم و گفتم : عزيز م عشق من فقط دو ماه و نيم ديگه ........... فقط دوماه و نيم .............. ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............

توي فرودگاه . درست زماني كه ايد ميرفتم ............... نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد .............. .بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم .............. . اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود ........... پس حالا براي چي اينقدر بيتابي ميكرد ................. به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو ميبوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته.............. در حاليكه بشدت گريه ميكرد .............. گفت : احمد ميترسم ..... نميدونم چرا ........ و از چي ؟ ............ اما بشدت ميترسم ..........

باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد .با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند .............. من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ................... جرات نميكردم پشت سرم رو نگاه كنم .................... نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم ............... سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه ميكرد حس ميكردم .............. خودم رو به دست سرنوشت سپردم .

ادامه دارد.....

سه شنبه 7 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه

فصل هجدهم - اينجا پاريس

پس بايد مقدمات سفر رو آماده ميكردم . بعد از انجام هماهنگي هاي لازم و طي مراحل اداري ، پونزدهم مرداد ماه دوهزارو سيصدو پنجاه و پنج شاهنشاهي به اتفاق نازنين و بابا به طرف پاريس پرواز كرديم .

ساعت چهار بعد از ظهر بود كه هواپيما در فرودگاه شارل دوگل پاريس به زمين نشست . در فرودگاه بهروز ، يكي از رفقام كه از طرف سازمان سال گذشته بورس گرفته و به پاريس اومده بود ، به استقبالمون اومد و مارو به هتلي كه رزرو كرده بود برد و ................... و براي استراحتي كوتاه تنها گذاشت .

بعد از استقرار تو هتل و يك استراحت دو ، سه ساعته بهروز دوباره به سراغمون اومد وبراي خوردن شام مارو به رستوراني تو منطقه شانزه ليزه برد..

خيابون شانزه ليزه با مراكز خريد بزرگ و شيكش .............، زير نور چراغهاي رنگارنگ ،............. زيبا و باشكوه ................ چشم هر بيننده اي رو نوازش ميكرد .................. بعد از صرف شام تصميم گرفتيم كمي قدم بزنيم ................... پس از رستوران خارج شديم و قدم زنان به طرف مراكز خريد رفتيم.

ويترين فروشگاه ها ، نگاه عابرين رو ، با هر سليقه اي به سمت خودش ميكشيد . چشمم به يه عطر فروشي افتاد................... در حاليكه بابا و بهروز سر گرم گفتگو در مورد محله هاي مناسب براي تهيه خانه بمنظور استقرار من بودند . دست نازنين رو گرفتم و به داخل فروشگاه رفتيم .

بوي عطر هاي محتلف فضاي داخل مغازه رو پر كرده بود ............ آدم احساس ميكرد همه گلهاي معطر بهشتي رو اونجا جمع كردن .

من و فرشته كوچيكم دست در دست هم به شيشه هاي ظريف و قشنگي كه مملو از مايعات معطر بود نگاه ميكرديم . فروشنده اي بسيار زيبا و مودب به سمت ما اومد و به فرانسوي از ما پرسيد : كمكي ميتونه به ما بكنه .......

با چند كلمه اي دست و پا شيكسته حاليش كردم ، براي نازنينم يه هديه خوب ميخوام .

ما رو به سمتي برد و شروع كرد به ارائه انواع مناسب عطر ، بالاخره نازنين يكيش رو انتخاب كرد و خريديم و فروشنده با سليقه تمام بسته بنديش كرد و به من داد .

من با يك پوزيسيون رمانتيك به طرف نازنين برگشتم و در حاليكه به حالت زانو زده در اومده بودم ......... اون بسته رو به نازنين تقديم كردم .............

فروشنده كه خانمي بيست يكي دو ساله بود . از اين كار من خيلي خوشش اومد و يه شاخه گل سرخ به من داد تا همراه هديه به نازنين بدم ............ نازنين در حاليكه خنده اي شيرين روي لب داشت به من نزديك شد و گونه من رو بوسيد و گفت : احمد ازت ممنونم ............. خيلي دوستت دارم .

من هم بوسهف كوتاهي از لباش گرفتم ................ و گفتم : تو همه هستي من هستي ..............همه هستي من........

از مغازه زديم بيرون. بابا اينا اونقدر غرق بحث بودن كه متوجه غيبت ما نشده و همينجور قدم زنان راه خودشون رو ادامه داده بودن.

خودمون رو به اونا رسونديم و پس از ساعتي به هتل رفتيم . بايد استراحت ميكرديم ............. چون فردا براي ديدن دوسه تا خونه كه بهروز در نظر گرفته بود ميرفتيم.

با توجه به اينكه قرار بود نازنين در تعطيلات پيش من بياد و از طرفي دايي اينا و بابا ايناهم به اونجا رفت وآمد ميكردند . بايد ويلايي سه خوابه تهيه ميكرديم .

اينكار ظرف دو روز و خيلي سريع انجام شد من بايد در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل ميكردم . البته قبل از اون بايد به كالجي ميرفتم و زبان فرانسه رو كامل ياد ميگرفتم . هر دوي اينها در جنوب غربي پاريس واقع شده بود .

در شهركي نزديك كه تنها دوازده دقيقه تا دا نشكده فاصله داشت . ويلايي زيبا و بزرگ اجاره كرديم كه مبله بود.............. همانروز و پس از تنظيم اسناد اجاره ، ما به اون خونه نقل مكان كرديم . بابا بلافاصله دست بكار شد و سر و ساماني به باغچه كوچك اون داد . من و نازنين هم براي كشف مراكز خريد و مكان هاي مختلف از ويلا خارج شديم و به گشت و گذار پرداختيم .........

حدود يه ربع راه رفته بوديم . كه به يه محوطه بسيار زيبا رسيديم . كه با شمشاد هايي بلند لايبرنت ساخته بودند .

ما داخل لابرينت شديم و كمي قدم زديم . در راهرو هاي مختلف اون نيمكت هايي براي نشستن قرارداده شده بود ............... ما روي يكي از اونها نشستيم و من سر نازنين رو تو بغلم گرفتم.

هيچكدوم هيچي نمي گفتيم . اما همين سكوت , دنيا .............. دنيا ...... حرف در خودش داشت .

نازنين لحظه اي سرش رو بالا آورد و مستقيم تو چشماي من نگاه كرد ............... بعد از چند لحظه چشماش رو بست و من لبهام روي لبهاي گرمش گذاشتم .................

ما وسط خود خود بهشت بوديم . و در فضاي رويايي اون در حال پرواز عشق ..................

همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم .

بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا نازنين ناچار بودن به ايران برگردند .......... و اين ، يكي از بد ترين روزهاي زندگي من و نازنين بود ..........

هردو بي اختيار تو فرودگاه اشگ ميريختيم ....... چاره اي نبود با يد ميرفتن ................ چند بار بلندگوي سالن فرودگاه اونا رو براي سوار شدن به هواپيما صدا زد ................... بالاخره بابا مهربانانه دست اونو گرفت و به طرف گيت مخصوص هدايت كرد .

نازنين در حاليكه هنوز گريه ميكرد سرش رو به سينه بابا تكيه داده بود و با اون ميرفت.............. من تا آخرين لحظه اونا رو با نگاه دنبال كردم و چند لحظه اي به گيت خالي ........كه ديگه هيچ مسافري از اون عبور نميكرد خيره ، نگاه كردم.......

با دستمالي كه داشتم اشگ هامو پاك كردم ............. حس ميكردم ........... يه گوشه از قلبم خالي شده ........ شديدا اين خلافف اذيتم ميكرد .......... چاره اي نبود ..................... بايد تحمل ميكردم ................. اونجا موندنم ديگه فايده اي نداشت ، پس تصميم گرفتم به خونه برگردم ........... از سالن فرودگاه خارج شدم و خودم رو به محوطه بيروني اون رسوندم ....................

نسيم خنكي كه بوي پاييز رو در خودش داشت صورتم رو نوازش كرد ................ تصميم عوض شد . در حاشيه خيابان خروجي فرودگاه شروع كردم به قدم زدن ............. اصلا متوجه دور و بر خودم نبودم ............ قدم ميزدم و با افكاري كه توي ذهنم بالا پايين ميشدن كلنجار ميرفتم ........... دو سال ............ من و نازنين بايد دو سال اين جدايي سخت رو تحمل كنيم .............. فكرش هم اذيتم ميكرد.......................عكس نازنين رو از جيبم در آوردم و بهش نگاه كردم ........... زيبا بود ........... واقعا زيبا بود ..................... اما اين دليل عشق مفرط من به اون نبود ...................... پاكي ....... بي آلايشي و معصوميت اون ................ من رو هر روز دلبسته تر از گذشته به اون ميكرد................. نازنين من خيلي واقع بينانه به زندگي نگاه ميكرد ........ اون رنج و مشقت اين دوري ديوانه كننده را به جون خريده بود............ چرا كه نميخواست سدي در مقابل پيشرفت من باشه .............. اون ميدونست من عاشق كارم هستم ............. و ميدونست من براي پيشرفت در كارم بايد اين بورس رو ميپذيرفتم ................ نازنين با اينكه رنج ، كشنده دوري از من رو ، در اون يكسال و نيم با گوشت و پوست و استخوان لمس كرده بود ............. باز پذيرفت ............ و نه تنها پذيرفت بلكه من رو هم متقاعد كرد كه به اين مسئله تن بدم ................ تا به موفقيتي كه مورد نظر هردوي ما بود دست پيدا كنيم .........

خب حالا چه ميخواستيم ........... و چه نميخواستيم ......... پا توي اين مسير گذاشته بوديم .............. و من عادت نداشتم راهي رو كه شروع كردم نيمه كاره رها كنم ......... يا خوب به انجام نرسونمش .......... پس به همين خاطر تصميمي با خودم گرفتم .......... من بايد اين جا فقط به هدفم فكر كنم ............. و اون ............... تنها و تنها كسب موفقيت درتحصيل بود ............. من قرار بود تا چند روز ديگر در رشته كار گرداني شروع به تحصيل بكنم ............ با خودم فكر كردم يك كارگردان خوب بايد روانشاس و جامعه شناس خوبي هم باشه ............. پس تصميم گرفتم به جاي به بطالت گذروندن زمان در يكي از اين دو رشته هم .......... بصورت همزمان شروع به تحصيل كنم ............ بايد با بهروز مشورت ميكردم.........و از او راهنمايي

مي گرفتم ............... من در زيبا ترين شهر اروپا ، پاريس ......... با خودم عهد بستم ......... دست از هرگونه وقت گذراني بي خود بردارم ............ و همه زمان مفيد موجود رو به كسب موفقيت تحصيلي اختصاص بدم .................. اين فكر شور عجيبي در دلم ايجاد كرده بود .................. نازنين با اينكه كنارم نبود اما به من انرژي ميداد .......... حس ميكردم اون داره كنارم قدم ميزنه .......... ومن رو به خاطر اين انديشه با لبخندي بهشتي مورد تشويق قرار ميده ............ از اين حس لبخند رضايتي بر روي لبهاي من نقش بست ............

نميدونم چقدر راه رفته ....................... و الان كجا بودم..................... بوق ماشيني منو به خودم آورد ..................صدايي زنانه به زبان فارسي از داخل ماشين به گوشم خورد كه منو صدا ميزد ........... به طرف صدا برگشتم ............ يه ماشين پورشه قرمز رنگ كه انگار همين الان از لاي زر ورق بازش كردن ........... رو ديدم ............ دوباره اسم خودم رو شنيدم ........... صدا آشنا بود.......... سرش رو از تو ماشين آورد بيرون............ خشگم زد.............. باورم نميشد ................. اون ...........................

ادامه دارد....

دوشنبه 6 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |

ادامه ی داستان عاشقانه

فصل هفدهم - بورس تحصيلي

براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت كارگزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند . به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد . اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم .

راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر ميكردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن .

بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر ميكردم .............

مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته ميشد انجام ميدادم . هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا رسمي تر شده بود .

يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم .

به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند . با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم.نامه از طرف رييس دفتر مهندس قطبي رييس سازمان راديو تلويزيون ملي ايران بود .

تو نامه نوشته شده بود.



جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت همايون شاهنشاه آريا مهر مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن كه مهد تمدنهاي بزرگ بوده است . و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ ميگردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت شاهنشاهي ايران در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است.



رئيس دفتر رياست سازمان راديو تلويزيون ملي

هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي



باورم نمي شد ................ سرم گيج افتاد .............. چند لحظه به ديوار تكيه دادم و واسادم ....................... يعني چي .................. در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت .......... قاعدتا بايد خوشحال ميشدم ................. اما .....................

نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم ............. بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم ......................... بچه ها مرتب سوال ميكردند چي شد ....... جريان نامه چي بود ..................... بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن من رو بوسيدن و تبريك گفتن ........

من لبخندي بر لب داشتم ....... تو دلم آشوب بود ............

داشتم فكر ميكردم , اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........ من هرگز چنين چيزي نميخواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به چنين كاري نمي شدم .............

هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه ميشد در سازمان به كسي داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ............ اما من بشدت دلم گرفته بود ...........

خبر به سرعت تو اداره پيچيده بود هر جا كه پام ميرسيد. بچه ها دوره ام ميكردند و تبريك ميگفتند .............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر ميكردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم ................. نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟ ................

هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم .......... من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم ميشد .......... حتي اخراج از سازمان ........... تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم ........ اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم ........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم ..............

حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم ....... نه ......... نه ............ اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .

به خونه دايي اينا رسيدم ..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومد بيرون . داشتم از ماشين پياده ميشدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم ........ دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي ............... و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر ميگرده ........ بعد يه ماچ سريع از لپم كرد ............

دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم ...........

تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد ......... .سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟ ...............

گفتم : چيز مهمي نيست............

لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه ..............

گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ...........

پرسيد : مربوط به كارتّّه

جواب دادم : اره عزيزم .............. حالا بريم تو برات تعريف ميكنم ............

گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم ......... تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم .......... .وقتي بر گشتم ...... ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيد و كنار دست من نشست ............... و من رو دعوت به خوردن كرد ....... بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد ................ هر چي باشه مهم نيست ................. غذا تو بخور ................ به خاطر من ...................... بعد از ناهار باهم در موردش حرف ميزنيم و حلش ميكنيم .................... من مطمئن هستم ما دوتا با هم ...... بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر ميداريم ............ بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت .......... و با چشماش ازم خواست بخورم ......... دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت ......... و قاشق بعدي ............... برق چشماي قشنگ و مصمم اون يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد ..

با خودم گفتم : حق با نازنين .............. ما راه حلي براش پيدا ميكنيم . لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين .............. صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد ......... و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون كنار خودم فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم ......

ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده ......

سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر ميكنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم ......... درسته اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو ميخوان ..........

من گفتم اما نازنين من ........... من تصميم خودم رو گرفتم ..... من تو رو تنها نميذارم و برم ..............

نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد.و نذاشت ادامه بدم ............ بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو ميدوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم .............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نميدم ......... اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........ اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم ميگيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............ و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد ............. چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا ميكردم بي وزنه , بي وزن ..................

كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم ...........

با جيغ و داد آرام و فرشته كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار شدم ........ نازنين كنارم نبود .

در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه ميگفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش ميكنم ....... بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم .

در رو هول دادن و اومدن تو با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در گير كردين ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟

در يه لحظه هردوشون يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك ........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام ......... نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت : تورو خدا ..... به خاطر من ..... اشتباه كرد ........ فرشته گفت : نازنين جونم ..... ما خيلي دوستت داريم . اما اين خيلي روش زياد شده ........ ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم .......... وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن ..............

آرام گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه تا شايد بخشيديمش .

نازنين گفت : آبجي من معذرت ميخوام ...........

فرشته گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه ........... در همين حال غش غش ميخنديدين .......

نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم كاري برات بكنم ......... بايد معذرت خواهي كني .........

ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي ميكنم ........

آرام گفت : نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو .............. و گوشم رو چلوند .

باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي ميكنم ........

اينبار فرشته گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟.................

ليلا گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم ............ .فكر ميكنم يه كمي بايد ولومش رو ببريم بالا ....

و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ............... شما چيزي فرمودين ؟

فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام.

هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم .......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو ..................

تا اين حرف زدم ...... .با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن ............ هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كه به دادم برسه ميخنديد و ميگفت : نه ديگه ..... واقعا حقته ............. خلاصه يه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم ........ پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم .

بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم .

دايي قول داد كه نازنين هر شب ميتونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه .................. همينطور قرار شد تمامي تعطيلات , يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد . و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد .

ادامه دارد.........

یکشنبه 5 مهر1388 توسط مهسا & ياسي |



از اینکه وبلاگ مارا برای پرواز انتخاب کرده اید سپاسگزاریم. ما یک سرویس ویژه و خط اینترنت پر سرعت داریم! در صورت کم شدن فشار هوای کابین این خبر را سریع در وبلاگمان می گذاریم. لطفا درباره مطلب های وبلاگ نظر بدهید. بنابراین حواستان به پیام های خبری باشد.
سفر خوبی برایتان آرزو می کنیم.


دانلود آهنگ
مطالب خواندنی
عکس

مهسا & ياسي
..

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
آرمين و امير (پدرام)
AmIr ReZaYa (نازي)
#دخترای عشقه رپ# (Rahsho&Raha)
سر و صدا!!!! (نوگل)
scary
فقط براي امير (هديه)
ایستگاه رپ (سپيده)
عاشقانه ها (امین)
راز عاشق (حسین)
مطالب دیدنی(احسان)
عشق تنهایی (فرهاد)
وب نوشته های من (یاسین)
سفیدبرفی (مریم)
بهترین عکسها (سونیا)
خون شقایق (هانیه)
کلبه تنهایی (شیوا)
اس ام اس ها
per$!@n r@p
عشق من عاشقتم
عکسهای درخواستی
گالري عکس خفن
قالب وبلاگ

Designed By ParsTheme